شخصی‌های من!

افشین زارعی | روز یا گاه‌نوشته‌ها، شعر‌های مورد علاقه و شخصی‌های من!

شخصی‌های من!

افشین زارعی | روز یا گاه‌نوشته‌ها، شعر‌های مورد علاقه و شخصی‌های من!

شخصی‌های من!
پیام های کوتاه
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۲ , ۲۲:۴۵
    ashegh!
  • ۷ ارديبهشت ۹۲ , ۰۰:۵۷
    لیمو

۶ مطلب با موضوع «روزمره» ثبت شده است

توی چند روز گذشته برای ثبت نام دانشگاه به گرگان رفتم. کار ثبت نام تمام شد. اما حسابی خسته شدم. دو روز مدام توی ماشین بودم. هوای گرگان هم که هزار ماشالله شرجی شرجی... شهر خیلی خوبیه تو نگاه اول از آمل و بابل و یکم هم از ساری قشنگ‌تر بود. از مردمانش هم خوشم اومد. لهجه‌ی ناز و مرام خوبی داشتند. دیروز خواستم برگردم سنندج ساعت 2 سوار ماشین شدم. ساعت 6 رسیدیم به جنگل آمل و محور آمل - تهران، ترافیک خیلی سنگینی بود. تقریبا یک ساعت توی ترافیک بودیم. شب ساعت 9:5 پایین‌تر از رود‌هن شام خوردیم و ساعت 10:30 و 11 تهران بودیم. ساعت 4:30 صبح توی رزن پمپ‌هوای اتوبوس خراب شد و تا ساعت 7 صیح مشغول تعمیر بودند. خلاصه اینکه به جای ساعت 8 صبح ساعت 12 ظهر رسیدم سنندج. وقتی خواستیم پیاده شیم راننده اتوبوس گفت آقایان و خانم‌ها از همه معذرت می‌خوایم که توی این سفر خیلی اذیت شدید. من هم گفتم اتفاقا خاطره شد و به راننده قول دادم که بلیط را به یاد اون سفر نگه‌داری کنم!

واقعا هم خوب بود. البته خیلی خسته کننده و آزاردهنده بود اما خیلی هم خندیدم و خوش گذشت! وقتی میشه به یک اتفاق یا یک بزنگاه و وهله‌ از زندگی دید و نگاه خوب داشت، چرا با دید بد خوبی‌ها را هم ندید؟ واقعا خوب بود!

توی همین چند ساعتی که برگشتم هنوز خستگی بر وجودم سنگینی می‌کنه. چه خوابی بکنم امشب!!!

حالا قرار شده از اول مهر برم و به یاری خدا دوره‌ی کارشناسی ارشدم را توی شهر گرگان سپری کنم!

ان‌شاءالله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۸
افشین زارعی
آخر هفته همسایه‌مون عروسی پسرشه. امروز خودش (مرده) واسه ناهار خونمون بود. الان مامانم رفته اونجا. چه می‌دونم مثل اینکه رسمه چند روز قبل دختره جهاز بیاره و همه زن‌ها دور هم جمع میشن و... خلاصه مامان من هم رفته! ایشالا عروسی من جهاز بیارن بعد مامان شماها بیان خونه‌ی ما و همه جمع شن! من هم از خوشی تو یه افقی جایی محو شم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۰۵
افشین زارعی

سلام. وقت بخیر...
تا امروز احساس می‌کردم که فن بیان قویی دارم. و شاید هم داشته باشم. من وقتی قصد دارم مقاله٬ انشا و یا خلاصه‌نویسی یک داستان را شروع کنم همیشه مقدمه‌ای مناسب و متنی شیوا در ذهنم وجود دارد. حالا تکنیک ارتباط برقرار کردن بین این دو که بسیار هم مهم است به کنار! در آخر هم خوب می‌توانم جمع بندی کنم و در کل فن نگارش بسیار قوی دارم! اما امروز خواستم فن بیانم را جلوی دوربین به نمایش بگذارم. سخت بود! تحت تاثیر جو بودن یا هول شدن و یا هر جیز دیگر را کاری ندارم، سخت بود. اما این به این معنی نیست که من نمی‌توانم جلوی دوربین هم قوی حرف بزنم. نه! حرف‌هایم را زدم، سامان را نمی‌دانم اما به نظر خودم برای اولین بار خوب نبود اما بد هم نبود. به هر حال کمی تمرین لازم دارم که در صحبت کردن با دوربین، مثل نوشتنم بی مکث و صریح باشم!

این مطلب را امشب در وبلاگ قرار می‌دهم که سندی باشد بر شرح حال امروز. و چقدر لذت بخش خواهد بود روزی که به این مطلب نگاه کنم و به امروز خودم لبخند بزنم! نه؟! تازه جدا از این می‌تواند نشانه‌ای باشد ثبت شده که فردا روز از خود بی‌خبر نشوم و همیشه به یاد داشته باشم که روزی(1392/05/06) چه بوده‌ام!

من می‌خواهم مجری خوبی باشم، پس خواهم شد!

این را به خودم قول می‌دهم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۴۲
افشین زارعی

امشب شب خوبی بود. چون می‌خواستیم خوش باشیم. خیلی چیز‌ها دست به دست هم دادند که شاید این خوب بودم را از امشبمون حذف کنند اما نتونستن. امشب یه کار بد هم کردم اون هم این بود که نتونستم سر قولم بمونم. سر قولی که دیروز به خودم دادم. البته اگر این حرف به عنوان توجیه محسوب نشه من واقعا مقصر نبودم. اون چیزی که نباید، خودش اومد سمت من و تقصیر من در این بود که نتوانستم کنار بیام.

امشب شب خوبی بود. چون چند تا چیز جدید یاد گرفتم و چند تا از چیز‌هایی که در صحتش شک داشتم بهم ثابت شد. حس خوبیه وقتی چیز جدیدی به آموخته‌هات اضافه بشه. در اینکه آدم‌ها طول بازه تغیراتشون زیاده شکی نیست. اصلا چه معلوم که طرز فکر فرداشب من، همین مطلب را نقض نکنه؟ ممکن هم هست یه عمر کسی را با یه تم و لباس شخصیتی خاصی ببینی و بشناسی بعد تویه یه برخورد یه چیزه دیگه‌ای بشه. یه برخورد که می‌تونه یه ثانیه طول بکشه یا ده سال و یا حتی تا آخر عمر اون یک نفر... این به این معنی نیست که حتما باید یک نفر بد باشه و بعد از اون برخورد بشه آدم خوبه‌ی قصه! بعضی وقت‌ها پیش میاد که کسی همیشه خوب بوده و یه دفعه حرکتی از او سر می‌زنه که اصلا نمی‌شه ازش انتظار داشت! میگم، آدم‌ها خیلی متنوع‌اند... عوض شدن را خیلی خوب بلدند. در عوض خیلی هم حافظه‌هاشون خوب کار می‌کنه. فقط کافیه یه اشتباه ازت ببینن، دیگه فراموش شدن اون اشتباه با کرام‌ الکاتبینه...

امشب شب خوبی بود. خیلی خوبه که توی یه مطلب این همه از واژه‌ی خوب استفاده کردم. سرچشمه‌ی همه‌ی خوبی‌ها خداست. وقتی توی روز کاری می‌کنیم که آخر شب به این فکر می‌کنیم که امروز روز خوبی بود. البته نه اینکه کلی گند بزنیم و آخرشب لفظی بیایم فقط واسه اینکه چیزی گفته باشیم. نه! وقتی را میگم که از ته‌ ته دلمون یه چیزی، یه حسی میگه امروز چه روز خوبی بود... این روزها روزهایی هستند که خیلی به خدا نزدیک میشیم. انقدر نزدیک که صحبت‌هامون، لحظه‌ها، خنده‌ها، کارها، دوستی‌ها و همه چیزمون بوی خدا را به خودش میگیره. وقتی آخر شب می‌گیم امشب خیلی خوب بود٬ شک نکنید که این خوبی از خدا سرچشمه گرفته.

خدایا شکرت. شکر که خانواده‌ام را شادمان دیدم. شکر که همه‌ی روز را با ما بودی. امروز روزمون بوی تو را میداد. خدایا شکرت که هوامونو داشتی. دوست دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۰۷
افشین زارعی

سلام. 

امروز رفتم سر جلسه، صبح ساعت 5:40 از اتوبوس پیاده شدیم و توی ترمینال فلافل خوردیم. با مترو رفتیم تا ایستگاه دروازه دولت و به لطف حظور گوشی سامان با چند دقیقه پیاده روی رسیدیم در دانشگاه خوارزمی. اول رفتم سر کلاس دیدم همه بچه ها با امکانات و تجهبزات  و ... خلاصه یه جوری بود. به یاد حرف الهام شروع کردم به نوشتن ده خاطره خوبم، بعد برگه ها را آوردن... موضوع اسکیس طراعی گنبد نما(جایی که از دور بتوانم گنبد تاریخی و مذهبی را دید) روبه روی حرم حضرت معصومه بود. ایده هام را توی برگه کشیدم. خبیلی خوب در اومد. بعد که بردم تو مقوای اشتنباق کمی ترسیدم. نمیدونم چرا!؟ خلاصه تا آخرین لحظه سر برگه بودگ. اما آوخر سر کار خوبی از آب در اومد. یه چیزی که خیلی تعادلم را به هم ریخت سایز مقوا بود. دو برابر A3 بود. و مقیاس پلانها و برش و نما را 1/50 خواستن. من همش روی A3 تمرین داشتم. ازمون خواستن که توی برگ اول پلانها، ایده ها و ریز فضاها و توی برگ دوم برش و نما و برگ آخر هم پرسپکتیو داخلی بکشیم. 

طهر امدیم خیابان سعدی و توی مسافرخانه اتاق گرفتیم، طهر هم ساندویچ خوردیم. الان هم سامان خوابیده و بلند بشو هم نیست. فعلا همین...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۷:۲۴
افشین زارعی
الان توی اتوبوی هستیم. داریم میریم پایتخت. امیدوارم موضوع پست بعدی (فردا شب) این باشه که آره من تونستم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۲ ، ۲۲:۵۴
افشین زارعی